|
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد چو فروشدم به دريا چو تو گوهرم نيامد سر خنبها گشادم ز هزار خم چشيدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نيامد چه عجب که در دل من گل و ياسمن بخندد که سمن بري لطيفي چو تو در برم نيامد ز پيت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که ميسرم نيامد دو سه روز شاهيت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهي که چو چاکرم نيامد خردم گفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستي که مسافرم نيامد چو پريد سوي بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نيامد چو پي کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه هماي ماند و عنقا که برابرم نيامد برو اي تن پريشان تو وان دل پشيمان که ز هر دو تا نرستم دل ديگرم نيامد
"مولوی" آشکارا نهان کنم تا چند؟ دوست میدارمت به بانگ بلند دلم از جان نخست دست بشست بعد از آن دیده بر رخت افکند عاشقان تو نیک معذورند زانکه نبود کسی تو را مانند دیدهای کو رخ تو دیده بود خواه راحت رسان و خواه گزند ای ملامت کنان مرا در عشق گوش من نشنود ازین سان پند گرچه من دور ماندهام ز برت با خیال تو کردهام پیوند آن چنان در دلی که پنداری ناظرم در تو دایم، ای دلبند "عراقي"
نمي دونم چرا هربار خواستم از تو بنويسم... واژه ها ياريم نكردن... اصلا چي بگم؟!! بگم خوبي ، ماهي ، عزيزي... نه ، اين واژه ها براي وصف تو كوچيكن... پس فقط به يك واژه اكتفا مي كنم. "دوست" آره... اما يه دوست خوب، ماه و عزيز... بابت صبر، گذشت، فداكاري و مهر بي منتت تو اين مدت، ازت ممنونم دوست من دكتر الهي قمشه اي "این که گفتند: دوستی از عشق بالاتر است به خاطر این است که درعشق، عاشق و معشوق دوتا اسم دارند ولی دردوستی هر دو یک اسم دارند و آن دوست است و دوستی نشان کمال اتحاد و برابری و یگانگی بین عاشق و معشوق است…"
دل من همي داد گفتي گوايي كه باشد مرا روزي از تو جدايي بلي هرچه خواهد رسيدن به مردم بر آن دل دهد هر زماني گوايي من اين روز را داشتم چشم زين غم نبودست با روز من روشنايي جدايي گمان برده بودم وليكن نه چندان كه يك سو نهي آشنايي به جرم چه راندي مرا از در خود گناهم نبودست جز بي گنايي بدين زودي از من چرا سير گشتي نگارا بدين زود سيري چرايي كه دانست كز تو مرا ديد بايد به چندان وفا اين همه بي وفايي سپردم به تو دل ندانسته بودم بدين گونه مايل به جور و جفايي دريغا دريغا كه آگه نبودم كه تو بي وفا در جفا تا كجايي همه دشمني از تو ديدم وليكن نگويم كه تو دوستي را نشايي نگارا من از آزمايش به آيم مرا باش تا بيش از اين آزمايي مرا خوار داري و بي قدر خواهي نگر تا بدين خو كه هستي نپايی (فرخی سيستانی)
خیلی اوقات چیزایی پیش اومده که نگرانم کرده... نگران از دست دادن یک دوست عزیز اما خدا رو شکر همیشه چیزی طول نکشیده که نگرانی هام برطرف شده... گاهی اوقات از دست خودم شاکی میشم... واقعا این چه ایمان و اعتقاد و توکلی که گاهی طوری بهم میریزم که اصلا یادم میره یه کسی هست که اگه اون چیزی رو بخواد خواستن و نخواستن من چیزی رو تغییر نمیده خدایا مثل همیشه ازت میخوام هرچی صلاحه پیش بیاد و این بارم خودت کاری کنی که آروم شم كارم اندر عشق مشكل مي شود خان ومانم بر سر دل مي شود هر زمان گويم كه بگريزم ز عشق عشق پيش از من به منزل مي شود
...عشق فرض راه است همه كس را . دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا كن تا قدر این كلمات تو را حاصل شود . دریغا از عشق چه توان گفت وز عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان كرد؟ در عشق قدم نهادن كسی را مسلم شود كه با خود نباشد ترك خود بكند و خود را ایثار عشق كند . عشق آتش است هر جا كه رسد سوزد و به رنگ خود گرداند . اي عزيز! به خدا رسيدن فرض است، و لابد هرچه به واسطه آن به خدا رسند، فرض باشد به نزديك طالبان. عشق، بنده را به خدا رساند ، پس عشق از بهر اين معني فرض راه آمدي. اي عزيز! مجنون صفتي بايد كه از نام ليلي شنيدن جان توان باختن! فارغ را از عشق ليلي چه باك و چه خبر! و آنكه عاشق ليلي نباشد، آنچه فرض راه مجنون بود، او را فرض نبود. همه كس را آن ديده نباشد كه جمال ليلي بيند و عاشق ليلي شود، تا آن ديده يابد كه عاشق ليلي شود كه اين عشق، خود ضرورت باشد. هر كه عاشق نیست خودبین و پركین باشد و خود رای بود . عاشقي بي خودي و بي راهي باشد. دریغا همه جهان و جهانیان كاشكی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی. ای عزیز! پروانه، قوت از عشق آتش خورد . بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه كه آتش عشق او را چنان گرداند كه همه جهان آتش بیند . چون به آتش رسد خود را بر میان زند . خود نداند فرق میان آتش و غیر آتش . چرا كه عشق خود آتش است.... ((برگرفته از تمهيدات عین القضاة همدانی)) دلم ميخواد از حال و هواي اين روزاي خودمم بنويسم اما … عشق ، بدون دلیل ، بدون مقیاس میآید و همین گونه میرود. وقتی هست دیگر نمیتوان کاری انجام داد. در نبودش میتوان نوشت! غیر منتظره، کریستین بوبن
يعني روزي مياد كه بتونم بنويسم؟!!! نميدونم
نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
شعر:حسین منزوی كوير انتهاي زمين است ، پايان سرزمين حيات است ؛ در كوير گويي به عالم ديگر نزديكيم واز آنست كه ماوراءالطبيعه را دركوير به چشم مي توان ديد .
..... آنچه در کوير می رويد گز وتاق است . اين درختان بيباک صبوروقهرمان که عليرغم کوير بی نياز از آب وخاک وبی چشم داشت نوازشی وستايشي ، از سينه خشک وسوخته کوير ، به آتش سر مي کشند ومي ايستند ومي مانند هريک رب النوعي ! بي هراس، مغرور ، تنها وغريب . گويِي سفيران عالم ديگرندکه درکوير ظاهر مي شوند ! اين درختان شجاعي که درجهنم می رويند .اما اينان برگ وبری ندارند ، گلی نمي افشانند ، ثمري نمي توانند داد، شورجوانه زدن وشوق شکوفه بستن واميد شکفتن ، در نهادساقه شان يا شاخه شان ، مي خشکد، می سوزد ودرپايان ، به جرم گستاخي در برابر کوير ، از ريشه شان بر می کنند ودرتنورشان ميافکنند و.........اين سرنوشت مقدر آنهاست . دكتر علي شريعتي يك شب اي شمع دل من ، در محفل من چون معجزه اي، از ره رسيدي من شدم پروانه تو ديوانه تو بر بي كسيم آتش كشيدي تا شدي نور خانه من ،هر بهانه من پر زدم به هوايت ، در اميد وفايت روزگارم تو گشتي جان و دلم، پر شد ز خيالت در هواي وصالت گرچه از من گذشتي اي نازنين، اي باور من بال و پر من ، همنفسم بي مهر تو من حسرت به دلم همرنگ غمم ، در قفسم اكنون كه من مفتون توام بازآي و دلت يك دله كن حالا كه توام محبوب مني با عاشق خود حوصله كن اي غنچه خندان من پروا كني از دلم تا كي در حسرت خود چشم مرا دريا كني، اي صنم تا كي چو ابر بهاري بيا و به حالم دوباره ببار كوير دلم را ميان شب غم ستاره بكار از اين همه دوري اميد صبوري نمانده مرا به وعده ديگر دوباره به ماتم مرا مسپار بگو اي پري روي تنها كه هستي بگو اي همه خواب و رويا كه هستي من آن قطره باران درگير خاكم تو اي وسعت ابر ودريا كه هستي كه در جان نشستي بگو چه كنم تا رسم بتو باز دوباره شوم غرق آن همه ناز تو باشي و من شب نباشد و غم بپاي تو افتم به راز و نياز اي غنچه خندان من پروا كني از دلم تا كي در حسرت خود چشم مرا دريا كني اي صنم تا كي بازم يكي از اشعاري كه سالار عقيلي ميخونه...هرچي گشتم تو نت پيداش نكردم، مجبور شدم خودم بنويسمش... من كه خيلي باهاش ارتباط برقرار كردم راستي شرمنده از دوستاي گلم بخاطر مدتي كه سر نزدم... دوستون دارم
بهار بهار
به توعادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ويرانگری فاصله مي انديشم در کتاب احساس واژه فاصله يک فاجعه معنا شده است تو توانايي آنرا داری که به اين فاصله پايان بخشي ...
چقد بده ، چقد وحشتناکه ... اینقد آروم آروم از هم فاصله می گیریم ، اینقد آروم آروم از هم دور می شیم که خودمونم متوجه نمی شیم ، و وقتی به خودمون میایم که خیلی دیر شده ، گاهی اینقد دیر شده که احساس می کنی یه چیزی رو گم کردی و متوجه نیستی یکی بوده که حالا نیست...اصلا شاید روزای خوبی که باهم گذروندیم فراموش شده باشه و دیگه انگیزه ای برای برگشت وجود نداشته باشه، شایدم بخوایم برگردیم و...دیگه راهی برای برگشت وجود نداشته باشه ...شاید اینقد دیر به فکر برگشتن بیافتی که بفهمی یکی جاتو گرفته واااای خدایا... نمیدونم...شایدم تو اینطوری میخوای، تو نمی خوای جز خودت هیچکس تو قلب ما بیشتر از یه مدت جا خوش کنه نمیدونم ... اما امیدوارم و از خودت می خوام که روز به روز بهت نزدیک و نزدیک تر شم و لذت این نزدیکی رو حس کنم هیچوقت نخواه و اجازه نده هیچکس و هیچ چیز باعث شه ، عکس این اتفاق بیافته خیلی دوست دارم
|